جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
یادداشهای کتاب کوه پنجم - قسمت دوم

 

کوئیلو مرا به یاد رومی می اندازد. ( من مولانا را با نام رومی دوست دارم) کتاب کوه پنجم او پر از اشارات و وام گیریهایی از متون مقدس است. ( همانند مثنوی رومی) 

-اما ما با خدا مبارزه کردیم. همانگونه که با مردان و زنان محبوبمان در زندگی مبارزه می کنیم. زیرا نبرد با الوهیت است که ما را برکت می بخشد و رشد می دهد. ما به فرصت به دست آمده در یک فاجعه چنگ می زنیم و وظیفه خود را نسبت به او انجام می دهیم. به او اثبات می کنیم که می توانیم از فرمان حرکت کن پیروی کنیم. حتی در بد ترین شرایط ما به پیش می رویم.

- گاهی خدا اطاعت می طلبد. اما گاهی هم مایل است اراده ما را بیازماید و ما را به مبارزه می طلبد تا عشقش را درک کنیم.

- به یاد آور که بهایی سنگین پرداختند برای دگرگون ساختن زندگی خویش.

- آیا انسان می تواند درد فقدان را از قلبش بیرون کند؟ نه . اما می تواند از شادی پیروزی لذت ببرد.

- رزم آور شکست را می پذیرد. با بی تفاوتی با آن برخورد نمی کند. نیز نمی کوشد شکست را پیروزی کند. طعم شکست برایش تلخ است. از بی تفاوتی رنج می برد و از شدت تنهایی نومید می شود. اما وقتی همه اینها گذشت زخم هایش را می لیسد و همه چیز را از نو آغاز می کند. رزم آور می داند که جنگ یعنی نبردهای بسیار. او ادامه می دهد.

- لاجرم فاجعه رخ می دهد. می توانیم دلیلش را پیدا کنیم. دیگران را مقصر بدانیم و خیال پردازی کنیم که اگر فاجعه رخ نمی داد زندگی ما چقدر فرق می کرد.  اما هیچ کدام از این ها مهم نیست : فاجعه رخ داده پس چنین باشد. از آن لحظه به بعد باید ترس فاجعه را کنار بگذاریم و بازسازی را آغاز کنیم.

- پروردگارا با تو جنگیدم و شرمنده نیستم. در این جنگ دریافتم که من بر  راه خویشم زیرا خود چنین می خواهم . پدر و مادرم یا سنت سرزمینم آن را بر من تحمیل نکرده و نه حتی تو.

- مدت ها پیش یعقوب نبی خیمه زد و شب هنگام کسی وارد خیمه اش شد و تا فجر با او کشتی گرفت. یعقوب این مبارزه را پذیرفت هر چند می دانست که حریفش پروردگار است. صبح هنگام هنوز شکست نخورده بود و نبرد تنها هنگامی متوقف شد که خدا حاضر شد او را تبرک کند. این داستان نسل به نسل نقل شده بود تا هیچ کس هرگز از یاد نبرد که گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند. فاجعه زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت . این فاجعه ممکن است نا بودی یک شهر باشد یا مرگ فرزند یا اتهام بی دلیل یا بیماری که آدمی را برای همیشه فلج کند. در این لحظه خدا انسان را به مبارزه می طلبد و او را وا می دارد تا به این سوال پاسخ دهد:(( معنای تلاش تو چیست ؟ چرا محکم به این هستی کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟))  کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست تسلیم می شد. اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود احساس می کرد که خدا عادل نیست و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید. در این لحظه آتشی از نوع دیگر از آسمانها فرود می آمد. نه آتشی که می کشد بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد و امکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند. ترسوها هرگز نمی گذارند قلبشان در این آتش بدرخشد فقط مایلند که وضعیت جدید هر چه سریعتر به وضعیت قبلی برگردد تا بتوانند به زندگیشان ادامه دهند و به همان شیوه مرسومشان فکر کنند. اما شجاعان کهنگی را در آتش می انداختند و حتی به بهای رنج درونی عظیم همه چیز حتی خدا را کنار می گذاشتند و پیش می رفتند.

جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
حافظ از زبان کیارستمی

 

نگاه کیارستمی به اشعار حافظ می تواند در نوع خود جالب توجه باشد. ضمن اینکه سعدی به روایت کیارستمی هم در راه است.

البته کیارستمی که به نظر من شعرهای سینمایی می سازد همه شاعران را خیامی می داند:

((به نظر من "خیامی" یک نوع اندیشه و تفکری است که فقط شاعرانه نیست و حکمت هم دارد. تصور نمی‌کنم که هیج شاعری بتواند غیر "خیامی" به دنیا نگاه کند. مهم نگاه کردن است. اما هرکس به شیوه و سبک خودش شعر می‌گوید.))

 

دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
شعر مرگ چاپ شد.....

 

یکی از شعرهای من با عنوان مرگ امروز در بخش ادبی مجله iranian.com که از پرخواننده ترین رسانه های ایرانی آمریکای شمالی هست چاپ شد. این سایت در ایران فیلتر شده و من قسمت هایی از صفحه اول و متن شعرم رو اینجا می ذارم.

. لینک شعر مرگ در این مجله اینه:    شعر مرگ

برای داونلود شعر اینجا رو کلیک کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

سه شنبه 14 فروردین ماه سال 1386
و دوباره....

بعد از ده روز و ویزیت بیش از ۵۰۰ بیمار تونستم امروز بیام و سری به وب بزنم. امیدوارم از روزهای آینده بتونم خط اینترنتم رو از محل کارم راه بندازم.

و دوباره بهار می شود

و من هنوز در انتظار بهاری دیگر ورقهای تقویمم را خط خطی می کنم...

 

پنجشنبه 2 فروردین ماه سال 1386
رویای تبت و فانوس خیال

 

طی این چند روز که تعطیل بودم دو تا کتاب جالب خوندم.

رویای تبت (رمانی از فریبا وفی) و فانوس خیال (زندگینامه اینگمار برگمن) . کتاب اول که جوایز ادبی متعددی مثل جایزه گلشیری رو گرفته خیلی جالب بود. زبان نوشتاری و ساختار رمان بسیار زیبا و جذاب هست.

                      

 

در مورد برگمان و شناخت جدیدی که زندگینامه اش روی شناخت من از اون گذاشت به طور مفصل در پست های بعدی می نویسم.

اما رویای تبت یک پیام داشت: برای با هم بودن باید رویایی مشترک داشت. مثل رویای رفتن به تبت........

چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386
سال نو

 

این چند روز که تهران بودم نتونستم مطالب جدیدی رو روی وب بذارم. پس فردا هم بر می گردم صالح آباد و ممکن هست که تا دو هفته به اینترنت دسترسی نداشته باشم.

این عکسها رو چند ساعت قبل از تحویل سال از میدون تجریش گرفتم. دیشب تا ساعت ۱:۳۰ نصف شب تجریش بیدار بود و زیباترین ساعاتش رو می گذروند. سال نو مبارک.............