دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
من موها مو کوتاه  و آستینام رو بلند می کنم

 

میگم: اتوسکوپ مرکز خرابه

می گه: منم دکترم . کلی سابقه کار دارم.  اینجا امکانات نیست. بهشت نیست که . اینجا باید بسیجی کار کنی. لازم نیست.

 

می گم: دستگاه نوار قلب خرابه

می گه: دکتر. هر کی chest pain  داشت که لازم نیست نوار قلب بگیری. منم دکترم . بهتر می دونم.

 

روزای اول می گفتم: اتاق نمی دید بهم. یه جای خواب بدید برای استراحت .

می گفتند: همینجا پیش راننده های آمبولانس استراحت کن. پر توقع هستی.

 

گفتم: مریض فشارش پا یینه. براش سرم وصل کن.

گفت: مریض غلط کرده شب اومده . تو هم اجازه نداری شب سرم بنویسی.  می خوام بخوابم. تو هم فردا باید از اینجا بری.

 

گفتم: به مریض آمپول هیدروکورتیزون وریدی سریع بزن.  ( مریض دختر ده ساله عشایر- ساعت 2 شب- کلی کوبیده وراه درازی اومده- عقرب گزیدگی)

می گه: تو اورژانس نداریم. داروخو نه هم نداره. اصلا داروهای اورژانس ته کشیده. نداریم. برو شهر. باید بره شهر. (مریض با ید دهها کیلومتر بکوبه بره شهر اگر..........) (و فردا صبح که توی قفسه اورژانس رو نگاه می کنی پر از هیدرو کورتیزونه)

 

دیگه از شکایت و ........... خسته شدم.  از سر تا پای همه خود خواهی می ریزه. هر کی در یه قالبی می کوبه . یکی با مذهب یکی با اصلاح طلبی یکی با ..............

چند وقتی هست که فقط روزا رو شب می کنم تا بگذره و بره و منم برم.

 

نوشتن آمپول دگزا متازون – شربت سفیکسیم – قرص آتنولول و ..... هنر نیست.  ولی تنها دلخوشی آدم به تشکر و دعای پیرمرد عشایره که  بابت 10 تا دونه قرص سرما خوردگی کلی خوشحال می شه. اگه بابت اینم باید به هر رجاله ای التماس کرد ..................  باشه من موها مو کوتاه  و آستینام رو بلند می کنم ولی نمی تونم دیوار ذهنم رو خراب کنم و پایین بیارم .

 

 

گفتم: می خوام برم برای همیشه.

گفت: نرو. اونجا نژاد پرستن.

گفتم: اونجا اونا زخم بزنن بهتره از اینه که اینا اینجا بزنن.

گفت: پشیمون می شی . اینجا می تونی پول پارو کنی.

گفتم: اگر پشیمون شدم. شیر گاز هست. می شه پول کفن و دفنت رو گذاشت روی میز. روی زمین دراز کشید و رفت.

 

 

رفیق من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی.

 

شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1386
سرخ بت

 

*سرخ بت نام مجسمه بودای بزرگ است که در افغانستان در هم شکسته شد. در نگاه من هر روز سرخ بتی می شکند.

 

تازیانه بس نبود؟

قرن ها و قرن ها جنگ های بی بهانه بس نبود؟

بس نبود خواب زندگی میان بازوان مرگ؟

ناله های بوف کور بر درخت زرد برگ؟

بس نبود دختران زنده در میان گورها؟

خون روی سنگفرش در شب عزای مرگ نورها؟

 

بس نبود درد نان و آب و خاک

انعقاد خون قلبهای پاک

که می کشید و می کشید کودکان بیگناه را

   می مکید و می مکید ذره ذره جان مادران بی پناه را

   ومی برید و می برید شاخه های تک درخت زندگی

خویتان درندگی

خدایتان بت بزرگ بردگی و بندگی.

 

در نمایش جهان

جنگ و صلح صحنه ای همیشگی است

روی صحنه صلح

پشت صحنه عرصه نبرد و جنگ پیشگی است

 

من که خود سالهای سال

در میان مردمان رنگ رنگ زیستم

بارها و بارها عاشقانه در هوای صلح و دوستی گریستم

به جای سرخ بت بر خدای داد و مهر و آشتی نماز می برم.

 

سرخ بت شکست

جهان ز رنج او به غم نشست

ولی کسی نگفت قصه سیاه خانه ها و آشیانه ها

داس آهنین و ریشه جوانه ها

باز هم جهان سکوت کرد

مثل سالها و قرن های پیش بر زمین دوزخی دوباره اهرمن هبوط کرد.

باز هم جهان سکوت کرد

 

در چنین غروب سرد هان  ای بشر

ای گرسنه گرگ ، بیا بگو

تازیانه بس نبود؟

قرن ها و قرن ها جنگهای بی بهانه بس نبود؟

 

 

چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386
اولین قدم در بیولوژی سیستمها

 

خلا صه مقاله من در ژورنال معتبر BMC Systems Biology   به همراه دو خلاصه مقاله دیگر از دانشگاه تربیت مدرس چاپ شده است. این اولین بار است که از ایران مقاله ای در زمینه بیولوژی سیستمها به چاپ می رسد. (هر چند خلاصه مقاله) با توجه به اعتبار ژورنال و با توجه به وضعیت فجیع و تاسف آور فضای علمی کشور و وجود اعضای هیات علمی با ضریب هوشی بسیار بالا در دانشگاهها (!!!!) به نظر من تا سالهای سال مقاله ای از ایران در این زمینه چاپ نمی شود.

این مقاله همچنین برای اولین بار نام دانشگاه علوم پزشکی مازندران رو که ازدرپیت ترین جاهای موجود روی کره زمین هست رو وارد BioMed Central  کرد.

 در هر حال امروز روز خوبی بود. اولین گام در زمینه رسیدن به بیولوژی سیستمها رو برداشتم.

برای دیدن خلاصه مقاله اینجا رو کلیک کنید.

 

 

شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386
زشت و زیبای نمایشگاه بین المللی کتاب

 

از چهارشنبه تا جمعه مشغول گشت و گذار در نمایشگاه بین المللی کتاب بودم. یکی می گفت اگر در جامعه ای از چیزی استقبال می شه علتش کمبود اون مورد در اون جامعه است مثل کتاب در جامعه ایران و استقبال زیاد از آن. یکی دیگه می گفت خرید اکس از خرید کتاب ارزون تره.  خلاصه حرفها و رفتارها و...... نمایشگاه کتاب داستان پر نکته ای هست. اگه می خواید از دنیای وب لاگها خارج شوید و سری به جامعه واقعی کتابخوانها یا کتابخرهای ایران بزنید حتما به نمایشگاه برید ولی به جای دیدن کتابها به حرفها و رفتارها نگاه کنید.

 

تصویر شماره یک: استاد دانشگاه – دلال- دزد

 

بعد از کلی دو دو کردن کتابهای ارزی رو که می خواستیم پیدا کردیم. ولی روز خرید دانشجوهای پزشکی و پزشکهای عمومی روز جمعه بود. می دونستم که توی ایران کسی کتابهایی رو که من می خوام نمی خره ولی بیم خرید کتابها توسط دلالهای همیشه آماده کتاب می رفت. گوشه ای ایستاده بودیم و افسوس می خوردیم که کاش یه کارت سبز داشتیم. یه آقای مسن اومد جلو و گفت:" من استاد یکی از دانشگاهها هستم و در زمینه علوم انسانی تحقیق و تدریس می کنم . می دونم به کارت احتیاج دارید. می تونین با کارت من کتاباتون رو بخرید." کلی خوشحال شدیم که بقیه حرفهاش حالمون رو گرفت. " از هر خرید معادل 25 درصد قیمت کتاب رو باید به من بدید." گفتیم : " نه. ترجیح می دیم هفته بعد این کتاب رو با 10 برابر قیمت الانش از میدون انقلاب بگیریم. ولی این پیشنهاد دوستانه شما رو قبول نکنیم." گفت :" این کارت رو بیرون بیشتر می خرن. می رم اونجا می فروشم"

دلم به حال علوم انسانی سوخت که استادش دلال شده و کارتی رو که باید برای بالا بردن علم نداشته خودش صرف خرید کتاب کنه حراج کرده. 

 

تصویر شماره دو: دارت بازی و بازیهای هسته ای

از ابتکارات قابل توجه وجود غرفه پرتاب دارت در دفاع از دانش هسته ای بود که همون طور که فکر می کنید درصد زیادی از افرادی که اهل کتاب نبودند و فقط برای گذران وقت به نمایشگاه اومده بودند رو سرگرم کرده بود. با پرتاب دارت مخالف نیستم ولی فکر کنم نمایشگاه بین اللملی کتاب ایران که به گفته سایت نمایشگاه بزرگترین نمایشگاه کتاب خاورمیانه است (!!!!) جای پرتاب دارت نیست. وقتی یه دلال می تونه استاد دانشگاه اون هم در رشته های علوم انسانی بشه اون وقت نمایشگاه کتابم محوطه پرتاب دارت می شود و.............

 

تصویر شماره سه:  قاچاق کتاب

 

تو سالن تحویل کتابهای ارزی عده ای رو زمین نشسته بودند و داشتند کتابهایی رو که با کارتهای ارزی خریده بودند بسته بندی می کردند. هر کدوم 30 -40 تا کتاب لاتین خریده بودند . اونها نه شبیه استاد دانشگاه بودند نه دانشجو و اصلا به نظر می اومد که سواد هم نداشته باشند. اونا مهمونای هر ساله نمایشگاهند: قاچاقچیان کتاب. این کتابها رو بعد از نمایشگاه با چند برابر قیمت در میدان انقلاب می فروشند. توی نمایشگاه مردی رو دیدم که 70 تا کارت خرید ارزی آبی داشت.

 

تصویر شماره چهار: کتابهای ایرانی – کتابهای ترکیه ای

 

چرا اینقدر کیفیت چاپ و طرح روی جلد کتابهای ایرانی پایینه. با آمریکا و اروپا مقایسه نمی کنم. به غرفه ترکیه اگر سر زده باشید می بینید که چقدر به ظاهر و دوام کتابهای چاپیشون اهمیت می دن.

 

 

تصویر شماره شش: چرا با این همه کتابخوان و با این همه وب لاگ هنوز در اینجاییم؟

 

با این همه کتابخوان (!!!!) و این همه وب لاگ چرا هنوز اینجاییم. چرا هنوز مردم وقتی نمایشگاه کتاب می آن بستنی می خورن و پوستشو وسط محوطه نمایشگاه می اندازن؟ چرا راننده های تاکسی بیرون نمایشگاه هر چقدر دوست داشته باشند از مردم پول کرایه می گیرند و کسی هم اعتراضی نمی کنه؟

 

 

 

 

شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1386
امور پزشکی در صالح آباد

سالها پیش یک پزشک  در اثر حرکت ناگهانی  آمبولانس پارک شده ٬ بین این تابلو و آمبولانس مزبور می مونه و با برخورد سرش با این تابلو می میره.  

بر اساس قوانین بهداشتی نگهداری دامها در مناطق مسکونی ممنوع هست. مسوول اجرای این قانون مراکز بهداشتی هستند. این بزها از ساکنان همین مرکز بهداشتی هستند. همزیستی با بزها البته از همنشینی با خیل عظیمی از آدمها بهتره.

گربه ای روی پشت بام.  (نمای امامزاده صالح آباد از دور پیداست)

 یکی از بیماران ( این روزها گزش حشرات ٬ مار گزیدگی و عقرب گزیدگی در اینجا زیاد دیده می شود)

دشت های زیبای اطراف که گاها  می تواند دارای مین و مواد انفجاری باقی مانده از زمان جنگ باشند.

 

 

سه شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1386
شبکه پزشکی جهانی

 

شبکه پزشکی جهانی شبکه ای مجازیست که محققان و کارکنان بخش پزشکی و بهداشت را در سراسر دنیا به هم ارتباط می دهد. امکانات این شبکه برای جستجوی افراد و حرفه ها بسیار جالبه.

                                            Global Medicine Network

سه شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1386
یادداشهای کتاب کوه پنجم - قسمت سوم و پایانی

 کوه پنجم روایت فاجعه است. کوئیلو فاجعه را نفی نمی کند. او سعی در دادن امید های پوشالی برای زیبا دیدن زندگی نمی کند. خیام وار می بیند و مانند رومی فاجعه را ابزاری دردناک برای پوست اندازی و رسیدن به هستی های نو می داند.

- شجاعان همیشه کله شق اند.

- خدا با خوشنودی از آسمان لبخند می زند زیرا خواسته او همین بوده که هر کس مسوولیت زندگی خویش را در دست بگیرد. زیرا در تحلیل نهایی خدا بزرگترین هدایا را به فرزندان خود داده است: قدرت انتخاب و تعیین کردار خویش . تنها مردان و زنانی که در قلب خویش شعله مقدس را داشتند می توانستند با او رو به رو شوند و تنها آنها راه بازگشت به عشق او را می شناختند چرا که آنها می فهمیدند که فاجعه تنبیه نیست . مبارزه است.

- تنها راه ٬فراموش کردن گذشته تردید آمیز و خلق گذشته تازه بود. آن نبی سابق به همراه زنی در میان شعله های آتش مرده بود. حالا او مردی بود که به خدا ایمان نداشت و سراسر وجودش شک بود. اما هنوز زنده بود حتی بعد از به مبارزه طلبیدن کیفر الهی.

-  بازسازی زندگی دشوار نیست. کافی است آدم آگاهانه با همان نیرویی ادامه بدهد که قبلا داشت و از این نیرو به نفع خود استفاده کند.

- اگر گذشته ای داری که ناراحتت می کند. همین حالا فراموشش کن. داستان تازه ای برای زندگیت بساز و به آن ایمان داشته باش. فقط بر لحظاتی تمرکز کن که در آنها به خواسته ات رسیده ای. این نیرو کمکت می کند تا خواسته ات را انجام دهی.

- هر کار که می توانستیم بکنیم و نکردیم ٬ بر باد می رود و هیچ اثری از آن نمی ماند. زندگی از رفتارهای ما تشکیل شده و ایزدان وادارمان می کنند امور مشخصی را از سر بگذرانیم. دلیلش مهم نیست ٬ کاری هم از دست ما بر نمی آید  تا از این امور فرار کنیم.

-  کسی که مثل چو پان به وضع آب و هوا و فصل ها تکیه کند می تواند با واقعیت اجتناب ناپذیر روبه رو شود و تاب بیاورد. چوپان مراقب گله اش است. با هر کدام از گوسفندها طوری رفتار می کند که انگار همان یکی را دارد. سعی می کند به گوسفندهای مادر کمک کند تا به بچه هایشان برسند. هیچ وقت آنقدر دور نمی شود که گوسفندها به او دسترسی نداشته باشند.  اما هر از گاهی یکی از گوسفندهای عزیز دردانه در اثر تصادفی می میرد. ماری نیشش می زند. جانوران وحشی آن را می برند یا حتی از صخره پایین می افتد . وقایع اجتناب ناپذیر همیشه اتفاق می افتد. برای غلبه بر اجتناب ناپذیر به نظم و صبر نیاز داری و امید. وقتی امید وجود نداشته باشد آدم نمی تواند نیرویش را برای مبارزه با غیر ممکن هدر بدهد.

- تمام نبردهای زندگی چیزی به ما یاد می دهد. حتی وقتی شکست می خوریم.

-فاجعه ای در کار نیست. فقط اجتناب ناپذیر وجود دارد. همه چیز دلیلی برای وجود دارد. تو فقط باید تشخیص که چه گذراست و چه ماندگار. گذرا چیست؟ اجتناب ناپذیر. ماندگار چیست؟ درسهایی که آدمی از اجتناب ناپذیر می آموزد.

- هر آزاری سر انجام سپری می شود. افتخار و شکوه و فجایع دنیا نیز هم.

- در ظاهر به نظر می رسد که تاریخ نیاکان ما پر از اشخاص مناسب در لحظات مناسب است. باور نکن. خدا از مردم چیزی را می خواهد که در حیطه امکانات آنها باشد.

- زیرا انسان باید انتخاب کند. نیروی او در همین نهفته است: قدرت انتخاب. از این سخت تر انتخاب راهی برای خویش است. کسی که انتخاب نکند در نظر پروردگار مرده است هر چند نفس بکشد و راه برود. از انگذشته هیچ کس نمی میرد. آغوش ابدیت به روی هر روانی باز است و هر کس وظیفه خود را انجام می دهد. زیر آفتاب برای هر چیزی دلیلی هست.

-((من می ترسم.))  این نشان می دهد که از زندگی لذت می بری. احساس ترس گاهی کاملا طبیعی است.

- در زندگی همه چیز به تمرین احتیاج دارد. حتی برای فهمیدن زبان فرشته ها. آنقدر دلمان می خواهد با آنها صحبت کنیم که گوش نمی دهیم چه می گویند. گوش دادن آسان نیست. موقع دعا همیشه سعی می کنیم بگوییم که اشتباه کرده ایم و اعلام می کنیم که دلمان می خواهد چه اتفاقی برای ما بیفتد.  اما خداوند همه اینها را می داند و گاهی از ما فقط می خواهد که به حرفهایی که جهان برای گفتن دارد گوش دهیم و صبور باشیم. تمام نبردهای زندگی چیزی به ما یاد می دهند. حتی نبردهایی که باعث شکست ما می شوند. وقتی بزرگ شدی می فهمی که از دروغهایی دفاع کرده ای٬ خودت را فریب داده ای ٬ یا به خاطر حماقت رنج برده ای. اگر رزم آور خوبی باشی خودت را به خاطر اینها سرزنش نمی کنی اما نمی گذاری این اشتباه ها دوباره تکرار شوند.

- معنی زندگی من همان چیزی بود که می خواستم باشم.

پ . ن. : یادداشت های کوه پنجم جملات منتخبی بود از کتاب کوه پنجم اثر پائولو کوئیلو ترجمه دکتر آرش حجازی

پ.ن.: "رزم آور" از عباراتی پر کاربرد در آثار کوئیلو است که در آثار کارلوس کاستاندا هم از کلمات کلیدی است. یک چیزی شبیه سالک. در آینده در مورد این نکته و خصوصا اهمیتش در درک آثار کاستاندا می نویسم.

شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1386
من و رویای کتابها...

 

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران تا چند روز دیگر شروع می شه. توی کتابها یه دوری زدم. بازم کلی کتابهای به درد نخور. باز هم کتابهایی که لازم دارم رو نیاوردن.

در زندگی بیش از هر چیزی کتاب رو دوست داشتم. اصلا خیلی از مسیرهایی رو که تو زندگی انتخاب کردم رو همین کتابها تعیین کردن و یه سری از آدمهایی که بهشون برخوردم. راستی تا حالا فکرشو کردید که هر آدمی یه کتابه. بگذریم که بعضی آدمها یه کتابخونه هستن و بعضی فقط صفحاتی سفید و خالی دارند. به هر حال آدم هایی که توی زندگی روی من اثر گذاشتن یا خودشون کتاب بودن یا از دل یه کتاب بیرون اومدن.

شیراز کتاب فروشی های بزرگی نداشت. وقتی به تهران اومدم بهشتم میدونه انقلاب بود با کتابفروشیهاش. بعدها که کتابفروشی بزرگی رو توی آمستردام دیدم تازه فهمیدم کتابفروشی به چی می گن. دیگه میدونه شلوغ انقلاب دلم رو زد. دیگه حتی سردر دانشگاه تهران هم برام جا لب نبود. بگذریم که سالها ست کتابهایی که ارزش خوندن دارن در ایران متولد نمی شن. الان تو کارهای علمی به لطف اینترنت می شه هر کتابی رو خرید. یک کتابفروشی بزرگ هم که همین وبلاگهاست  هم وجود داره که می شه نانوشته ها رو خوند. کاش می شد همه نانوشته ها رو نوشت و کاش کسی بود که اونا رو می خوند. توی وب لاگ انگلیسیم مطلبی نوشته بودم . دوستی از آمریکا نوشته بود که توی اون چند جمله نا نوشته های زیادی هست. این حرفش به دلم نشست. راستی آیا هر انسانی نا نوشته هاش رو با خودش به گور می بره؟ راستی اصلا باید نا نوشته ها رو نوشت؟  من دوست دارم یه روز نانوشته هام رو بنویسم. یه جادوگرپیشبینی کرده که من یه روز یه کتاب از نانوشته هام می نویسم. شاید روزی........