شمارش معکوس.......
با اتفاقی که امروز افتاد که تصمیم گرفتم که با اتمام طرحم هر چه زودتر از اینجا برم. قبلا تصمیم داشتم با الگوهای بشر دوستانه بیشتر اینجا بمونم. ولی برای عمل به ارضا حس نوعدوستی می شه به اوگاندا هم رفت. چند سال پیش می خواستم از طرف یه موسسه بین المللی یه ماه برم اوگاندا برای کمک به بیماران ایدزی ولی درست نشد.
امروز یه مریض آوردن که بر اثر برق گرفتگی در کارگاه صنعتی مرده بود. وقتی آوردنش نه نبض داشت و نه تنفس ولی در هر صورت براش هر کاری می شد کردیم ولی فایده ای نداشت و مرده بود. چند ساعت بعد همراهان بیمار که شامل یه لشکر آدم می شدن به مرکز بهداشتی حمله کردن و شیشه ها رو شکستن و ما رو زدن و خلاصه شانس آوردیم که زنده موندیم یا مجروح نشدیم. همه اینا نشون می ده دیگه نباید اینجا موند. شمارش معکوس شروع شد: ۳۳۷ روز دیگه.
پ.ن: فردا قراره برم برای شعیب آمپول هاش رو بزنم. شعیب پلی نوروپاتی داره و نمی تونه راه بره. البته من همه پرونده هاش رو نگاه کردم ولی هنوز براش تشخیص دقیقی نداده بودند. می خوام وب لاگ نوشتن رو بهش یاد بدم تا بتونه در غیاب همزبان٬ ر وزنامه٬ و خیلی چیزهای دیگه بعد از سالها سری به بیرون از اتاقش بزنه . البته اول باید براش یه کامپیوتر جور کنم.
پ.ن: دارم کتاب تلخ اوریانا فالاچی رو می خونم: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد. خیلی تلخه.
پ.ن: امروز برای سوزان نوشتم : اینجا خیلی درده. این نامه باید از اینجا٬ برهوتی نزدیک مرز عراق تا شهری کوچک در میلان ایتالیا بره. خوش به حال این نامه و این کتاب که باهاش می ره تا اونجا.
پ.ن: اینجا خیلی درده...